در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین متن درباره شغل اتش نشانی را قرار دادهایم. شغل آتشنشانی یکی از معدود حرفههایی است که نوشتن و گفتن دربارهٔ آن، فقط توصیف یک شغل نیست؛ نوشتن دربارهٔ یک «اسطورهٔ زنده» و یک «قربانی داوطلبانه» است.

جملات زیبا درباره شغل آتشنشانی
فهرست مطالب
وقتی همه درها را میبندیم و فرار میکنیم، آنها در را با شانه باز میکنند و به سمت آتش میدوند. حقوقشان همیشه دیر میآید، اما جانشان همیشه زود میرود. آنها قهرمان نیستند؛ فقط عاشقانیاند که نمیتوانند صدای گریهٔ یک کودک را پشت دود بشنوند و بیتفاوت بگذرند.
آتشنشان یعنی کسی که در جهنم دنبال نفس میگردد. لباسش پنجاه کیلو وزن دارد، ماسکش بخار میگیرد، پایش تاول میزند، اما تا وقتی یک نفر زیر آوار است، برنمیگردد. او نمیداند اسمی که نجاتش میدهد مال کیست؛ فقط میداند اگر او نباشد، آن اسم برای همیشه خاموش میشود.
شجاعتشان را با هیچ مدالی نمیشود خرید. در پلاسکو بیست و دو نفر رفتند داخل که یک نفر بیرون بیاید. وقتی ساختمان ریخت، آخرین جملهشان در بیسیم این بود: «ما خوبیم، نگران نباشید.» خوب بودند، چون هنوز کسی را جا نگذاشته بودند. این یعنی آتشنشانی: خوب بودن تا آخرین نفس.
هر شب که خوابشان میبرد، صدای آژیر در گوششان است. زن و بچهشان میدانند ممکن است پدرشان صبح برگردد یا فقط لباس سوختهاش برگردد. اما هیچکدام نمیگویند «نرو». چون میدانند اگر او نرود، فردا ممکن است خانهٔ ما باشد که میسوزد. این خانوادهها هم آتشنشاناند؛ فقط لباس ندارند.
آتشنشان یعنی کسی که مرگ را در آغوش میکشد تا زندگی را به ما برساند. وقتی از پلههای پر از دود بالا میرود، به مادرش فکر نمیکند، به مدال فکر نمیکند؛ فقط به این فکر میکند که «اگر من نروم، آن بچه چطور نفس بکشد؟» این «اگر من نروم» بزرگترین جملهٔ عاشقانهٔ قرن ماست.

شب که شهر خواب است، آنها بیدارند و با آتش حرف میزنند؛ زبانی که هیچکس جز خودشان نمیفهمد. میگویند: «آروم باش، بذار بچهها رو بیاریم بیرون، بعد هر کار میخوای بکن.» آتش گوش میکند، گاهی. گاهی هم گوش نمیکند و آنها را با خودش میبَرد. اما تا آخرین لحظه دست از مذاکره برنمیدارند. این یعنی آتشنشانی: مذاکره با مرگ تا آخرین ثانیه.
میدانی چرا صورتشان همیشه سیاه است؟ چون دود را به جای ما میخورند. میدانی چرا چشمشان قرمز است؟ چون اشک را به جای ما میریزند. میدانی چرا دستشان زخمی است؟ چون دیوار را به جای ما میشکنند. ما فقط عکسشان را لایک میکنیم، آنها جانشان را برای ما میگذارند. فاصلهٔ یک کلیک تا یک جان، همین است.
عکس نوشته درباره شغل آتش نشانی
آتشنشان که میرود داخل آتش، دیگر به عقب نگاه نمیکند. چون میداند اگر نگاه کند، چهرهٔ بچهاش را میبیند و برمیگردد. پس چشمش را میبندد و فقط به صدای گریهای که از طبقهٔ چهارم میآید فکر میکند. این بسته بودن چشم در دل آتش، روشنترین نگاه دنیا به انسانیت است.
یک بار از یک آتشنشان قدیمی پرسیدم: «از آتش نمیترسی؟» خندید و گفت: «از آتش نه، از این میترسم که یک روز آژیر بزنند و من دیر برسم.» بعد رو به من کرد و گفت: «تو هم بترس، بترس که یک روز دیر بفهمی این لباسها برای تو پوشیده میشوند.» از آن روز تا حالا هر شب قبل از خواب، برایشان دعا میکنم.
وقتی ساختمان میریزد، همه فریاد میزنند «فرار کن». فقط یک گروه فریاد میزنند «دنبال ما بیایید». این گروه همانهاییاند که ما بهشان میگوییم «آتشنشان»، اما آنها خودشان را «آخرین نفر» صدا میکنند. چون همیشه آخرین نفریاند که از آتش بیرون میآیند، یا اصلاً بیرون نمیآیند. این آخرین بودن، اولین درسِ انسانیت است.
آتشنشان یعنی کسی که در سردترین شبِ زمستان، گرمترین آغوش را دارد؛ آغوشی که از میان شعله یک بچه را بیرون میکشد و به مادرش میسپارد. بعد خودش میماند و میسوزد تا آغوشش سرد نشود. ما فقط دست میزنیم، آنها دست میسوزانند. این تفاوت بین تشویق و فداکاری است.
آنها قبل از اینکه آتش به خانهات برسد، خودشان میسوزند تا تو فقط گرما را حس کنی، نه سوختن را. وقتی از خواب میپری و میبینی هنوز زندهای، بدان که یکی در همان لحظه دارد به جای تو خاکستر میشود. این نامش آتشنشانی نیست، نامش عشقِ بیچشمداشت است.
آتشنشان یعنی کسی که وقتی همه میگویند «دیر شده»، میگوید «هنوز نه». بعد میرود داخل جهنمی که ما حتی از فکرش فرار میکنیم. او نمیداند چند ثانیه فرصت دارد، فقط میداند یک نفس زیر آوار مانده و آن نفس، مهمتر از تمام ثانیههای خودش است.
هر بار که آژیر میزند، قلب زنش میایستد، اما لبخند میزند و میگوید «زود برگرد». او میدود، چون میداند اگر برنگردد، آن لبخند برای همیشه یخ میزند. این رفتنها را عشق نمیگویند، این رفتنها را آتشنشانی مینامند.
میپرسند چرا با حقوقِ کم این کار را میکنند؟ چون آنها حقوقشان را با پول نمیگیرند؛ حقوقشان لحظهای است که یک بچه را زنده از آتش بیرون میآورند و مادرش برای اولین بار بعد از چند دقیقه نفس میکشد. این نفس، بزرگترین حقوقِ دنیاست.
وقتی در دود گم میشوند، با چشم بسته راه را پیدا میکنند؛ چون مسیر را با قلبشان بلدند. قلبشان میگوید: «برو جلو، هنوز یکی منتظر است». و آنها تا آخرین تپش قلبشان جلو میروند. این یعنی شجاعت: راه رفتن در تاریکی با نورِ قلب.
آتشنشان یعنی کسی که مرگ را میبیند، به او لبخند میزند و میگوید: «اول اون بچه رو ببر بیرون، بعد بیا سراغ من». بعد خودش میماند و با آتش دست و پنجه نرم میکند تا مرگ خسته شود و برود. این نه قهرمانی است، این انسان بودنِ خالص است.
لباسشان سنگین است، اما سنگینترین چیز، قولشان است: «تا وقتی یک نفر زیر آوار است، ما برنمیگردیم». این قول را نه به رئیسشان، نه به دولت، به خودِ انسانیت دادهاند. برای همین حتی وقتی ساختمان روی سرشان میریزد، هنوز دارند دنبال آن «یک نفر» میگردند.
یک آتشنشان به من گفت: «ما نمیترسیم بمیریم، میترسیم کسی را جا بگذاریم». بعد سکوت کرد و به دیوارِ ایستگاه نگاه کرد؛ دیواری پر از عکسِ کسانی که جا نگذاشتند و خودشان جا ماندند. این دیوار، مقدسترین دیوار شهر است.
متن های زیبا درباره آتش نشان ها
وقتی از آتش بیرون میآیند، صورتشان سیاه است، اما قلبشان از همیشه سفیدتر. چون هر بار که یک نفر را نجات میدهند، یک تکه از سیاهی آتش را با خودشان میآورند تا ما در روشنایی بمانیم. این معاملهٔ ناعادلانهترین و زیباترین معاملهٔ تاریخ است.
اگر روزی دنیا بخواهد یک جمله روی سنگِ همهٔ آتشنشانها بنویسد، فقط همین کافی است: «او رفت تا تو بمانی». همین یک جمله، تمام مدالها، تمام افتخارات و تمام عشقهای دنیا را در خودش جا داده است.

آتشنشان یعنی کسی که وقتی خدا میگوید «دیگر بس است»، میگوید «فقط یک نفر دیگر، قول میدهم آخرین باشد». بعد میرود و دیگر برنمیگردد. خدا هم سکوت میکند، چون میداند این قول، مقدسترین دروغ تاریخ است؛ چون هیچ آتشنشانی آخرین نفر را قبول نمیکند.
آنها تنها آدمهاییاند که در آتش، دنبال گل میگردند. گلِ یک نفس، گلِ یک دستِ کوچک که از زیر آوار بیرون آمده. وقتی پیدایش میکنند، دنیا دوباره بهار میشود، حتی اگر خودشان دیگر بهاری نبینند. این یعنی آتشنشانی: بهار شدن در دل زمستانِ مرگ.
هر شب قبل از خواب، بچهشان میپرسد: «بابا امروز چند نفر رو نجات دادی؟» او لبخند میزند و میگوید: «همهشون رو». بچه خوابش میبرد، اما او تا صبح بیدار میماند و به سقف نگاه میکند؛ چون میداند یکی را جا گذاشته، فقط یکی را، و همین «یکی» تا صبح میسوزاندش.
آتشنشان یعنی کسی که مرگ را روی شانهاش حمل میکند تا ما روی زمین راه برویم. وقتی لباس میپوشد، مرگ مینشیند روی کولهاش و میگوید: «امشب نوبت منه». او میگوید: «نه، امشب نوبت اونهاست که زنده بمانند». و مرگ تا صبح منتظر میماند، گاهی صبرش تمام میشود.
وقتی در آتش میسوزد، آخرین چیزی که به یاد میآورد بوی مادرش است، نه بوی دود. چون میداند مادرش الان پشت پنجره ایستاده و منتظر است. برای همین حتی وقتی شعله به صورتش میرسد، لبخند میزند؛ میخواهد آخرین تصویری که مادرش از او میبیند، لبخند باشد، نه فریاد.
میگویند آتشنشانها نمیگریند. اشتباه است. آنها گریه میکنند، اما اشکشان را داخل کلاهشان میریزند تا کسی نبیند. چون اگر کسی اشکشان را ببیند، میترسد و دیگر به آنها اعتماد نمیکند. برای همین اشکشان را میخورند و به جایش لبخند میزنند، لبخندی که از اشک ساخته شده.
آتشنشان یعنی کسی که با دستِ خالی، جهنم را خاموش میکند. با دستهایی که شب قبل بچهاش را خوابانده، همسرش را بوسیده، مادرش را بغل کرده. همان دستها را میبرد داخل آتش و میگوید: «بیا، نوبت توئه که نجات پیدا کنی». و آتش هم گاهی خجالت میکشد و عقب مینشیند.
یک بار یک آتشنشان پیر به من گفت: «ما برای پول کار نمیکنیم، برای وجدانمون کار میکنیم. چون وجدان خواب ندارد. اگر یک نفر را جا بگذاریم، تا آخر عمر کنار تختمون مینشیند و میپرسد چرا؟» از آن روز تا حالا هر شب وجدانم کنار تختام مینشیند و میگوید: یادت باشه یکی داره به جات میسوزه.
وقتی از آتش بیرون میآیند و میگویند «همه چی تحت کنترله»، بدان که دروغ میگویند. هیچچیز تحت کنترل نیست؛ فقط آنها تصمیم گرفتهاند که کنترل را از آتش بگیرند و به ما بدهند. این دروغ سفید، شیرینترین دروغی است که بشر تا حالا شنیده.
اگر روزی قیامت شود و خدا از همه بپرسد «چه کردی که لایق بهشت باشی؟»، آتشنشانها فقط یک جمله میگویند: «ما رفتیم داخل آتش تا بقیه بیرون بمانند». خدا هم کلاه ایمنیشان را برمیدارد، خاکستر را از صورتشان پاک میکند و میگوید: «دیگه لازم نیست چیزی بگویید، بوی بهشت از لباستون میآید».